یادمه تو یکی از درسهای مدرسه یه حکایتی داشتیم که میگفت یکی با یه اسبی از راهی عبور میکرده که میبینه یکی کمک میخواد برای کمک از اسب پیاده میشه و آدمی که کمک میخوادو سوار اسب میکنه طرف هم اسبشو میدزده...وقتی داشته میرفته صاحب اسب داد میزنه و میگه تو که اسبو دزدیدی ولی برای کسی تعریف نکن که چی شد...دزد علتشو میپرسه صاحب اسب جواب میده"برای اینکه دیگه کسی به کسی کمک نمیکنه"

راست میگفت...

اون موقع عمق این مطلبو درک نکردم ولی الان درکش میکنم...نه فقط در مورد کمک در مورد هرکاری،تا وقتی که نمیدونیم آدمهای مختلف چه جوری در موردمون ممکنه قضاوت کنن یا مارو چه جوری ببینن راحتیم چون همه رو شبیه خودمون میبینیم،ولی وقتی با طرز تفکرهای مختلف و چه بسا دور از خودمون آشنا میشیم اوضاع پیچیده میشه از اون موقع به بعد جوری به جز اونجوری که خودمون هستیم هم میبینیم و گاهی مثل الان های من گیر میدیدم به خودمون که نکنه طرف اینجور فکر کنه یا اونجور برداشت کنه...

پ.ن:یه روزی پسربچه ای با شیشه ی تیله اش میره پیش دوستش که میبینه دختربچه یه بشقاب شیرینی داره،پسر میگه:من همه ی تیله هامو میدم به تو به شرطی که تو هم همه ی شیرینی هاتو بدی به من،دختر قبول میکنه.پسر همه ی تیله هاشو به جز بهترینشو میده و دختر هم همه ی شیرینی هاشو...شب دختر با خیال راحت میخوابه اما پسر خوابش نمیبره چون همش به این فکر میکنه که نکنه دختر هم مثل اون بهترین شیرینی رو برداشته باشه برا خودش!

ساحل نوشت:چقدر خوبه مثل این دختر بچه راحت باشیم...حتی اگه قرار باشه بقیه فکر کنن احمقیم،ساده ایم یا هرچی...